مثل نقاشی که نور چشم ها را باخته
زندگی بی تو مرا از کار و بار انداخته
چشم من هر جا که بر چشمان تو اشکی نهاد
صد برابر خون بهای گریه را پرداخته
کاج روزی آشنا با زردی پاییز بود
روزگار از او درختی بی تفاوت ساخته
شیشه شوقت شکست و دست هایم را برید
اسب بی رحم جدایی بد به جانم تاخته
کوچهی تنهایی ام با نام تو معروف شد
هیچکس این کوچه را با اسم نو نشناخته


بدون دیدگاه