هادی معراجی، شاعر ایرانی متولد ۱۳۶۹ در گرگان و دانش آموخته رشته حقوق جزا و جرم شناسی در مقطع کارشناسی ارشد است. سرودن شعر را از اواخر دهه هشتاد آغاز کرد و از او تا به امروز دو مجموعه شعر با نام های بدرقه (سال ۱۴۰۲) و حریره (سال ۱۴۰۴) منتشر شده که کتاب بدرقه هم اکنون به چاپ چهارم رسیده است. مجموعه بدرقه توسط انتشارات ایجاز و مجموعه حریره نیز توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ و عرضه شده است. اشعار هادی معراجی عمدتاً در قالب غزل و در موضوعات عاشقانه و اجتماعی سروده می شوند. او در شعر کلاسیک به حافظ و سعدی و از معاصران به هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی و محمد علی بهمنی علاقه مند است.



هزار و یک قصه از شهری زیبا و هزارساله، شهری استوار بر دامان نیلگون خلیج تا ابد پارس و خفته بر بستر پاک جزیره زیبای کیش، در کنار ساحل مرجانی با صخره های برافراشته و بلند و کمی فاصله از دریای زیبا. این شهر با نگاره ها و نقش های برجسته گویای زندگی خاص و اشرافی در اواسط سده چهارم ه.ق است که گرچه گذشته دوری دارد اما همچنان با غرور ایستادگی کرده و خود را از گزند طوفان ها و طغیان ها رهانیده است.
وقتی بر فراز سنگی بلند در مقابل این اثر تاریخی می ایستی آنچه به چشم میخورد بقایای خانه ها و سراهای اعیانی با معماری برگرفته از تمدن آریایی است که اتاق هایی با شیب ملایم از شمال به جنوب آن را از تمام سازه های باستانی منفک و خاص می کند؛ و بعد حمام وسیع با صحن های متعدد و چاه های مهندسی ساز که نشان از فرهنگ غنی ایرانی در دورانی است که دیگر اقوام بهره ای از آن نبرده اند.
و دریا، این بی کران آبی، سرچشمه حیات اهالی حریره است که مرواریدهایش را سخاتمندانه به دستان صیادان می سپارد تا جایی که سعدی در کتاب گلستان خود چنین می نگارد:
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بنده خدمتکار.
شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد.
همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان اَنْبازم به ترکستان و فلان بِضاعت به هندوستان است و این قَباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان، ضَمین.
گاه گفتی: خاطرِ اسکندریّه دارم که هوایی خوش است.
باز گفتی: نه! که دریایِ مغرب مشوَّش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم.
گفتم: آن کدام سفر است؟
گفت: گوگردِ پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حَلَب و آبگینه حلبی به یَمَن و بُرْدِ یمانی به پارس و زآنپس ترکِ تجارت کنم و به دکّانی بنشینم.
انصاف، از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقتِ گفتنش نماند!
گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیده.
گفتم:
آن شنیدستی که در اَقْصایِ غُور
بارْسالاری بیفتاد از ستور
گفت: «چشمِ تنگِ دنیادوست را
یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور»
ویدئوها
اشعار بلاگ














































